خواب دم صبحی امروز!

خرید بک لینک

من بودم و یه خیابون مستقیم....

وسط خیابون بودم...داشتم آروم راه میرفتم.

سرمو برگردوندم طرف راست، دیدم یه عده دارن در ملا عام گناه میکنن، خجالت کشیدم،سریع تغییر جهت دادم به نگاهم و به چپ نگاه کردم، اونجا هم همینطور بود! یه وحشت که جنسش شبیه شرم بود بیشتر ، تمام وجودمو گرفته بود...

سرمو انداختم پایین و چند قدم رفتم جلو،اما اطرافم تمام آدمارو حس میکردم که در حال انجام گناه بودن،بعد از چند قدم سرمو گرفتم بالا یه خانومو دیدم، رو صورتش جای دو تا چشم خالی بود، یعنی جای چشما کامل با پوستی از جنس پوست صورت پوشیده شده بود،واین خانوم بدون اینکه تعادلش بهم بخوره داشت خیلی عادی به راهش ادامه میداد،اما مسیرو وارونه میرفت یعنی به جای جلو داشت به عقب بر میگشت!واقعا وحشت کرده بودم!چادر مشکیم سرم بود...شروع کردم به دویدن تو جاده و یه جمله رو فریاد میزدم:

من میرم که بچسبم به خدا من باید بچسبم به خدا!

تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: جمعه 9 شهريور 1397 ساعت: 21:26

صفحه بندی