داشتیم از خاطرات میگفتیم که آخرش رسیدیم به فوت دائی بنده!
وای!تابستون بود،ساعت 4 صبح،برقا خاموش و همه خواهرا به اتفاق مادر بیدار و درحال حرف زدن!
پیام اومد برام و نور گوشی تو تاریکی جلب توجه کرد،همه سکوت و منتظر که من بگم کیه!یکم غیر عادی بود تو این تایم پیام!منم گوشی رو گرفتم دستم پیامو باز کردم و درحالی که دقیقا کنار مادرم بودم با صدای شیوا اعلام کردم؛
وای معصوم،پیامو یواش بخون!
بقیه: :|چی؟
من درحالی که گوشیم دستم بود و کل پیامو خونده بودم اونم یواش(!)خلاصشو اعلام کردم؛
وای دائی مرد!
بقیه: دائی؟
من که تازه فهمیده بودم داستان چیه و هل کرده بودم بدون اینکه دقت کنم کلا ما یه دائی داریم،گفتم:دائی!کدوم دائی؟!شاید منظورش اون دائی نباشه خب چرا شلوغش می کنید!:|
مامانم:دائی!داداشم!!!!!
و من درنهایت درحالی که تو اون تاریکی زل زده بودم به مادرم گفتم:مرگ حقِ:|
حالا کلا جمعیت غش رفتن از خاطره من!منم با یادآوری خاطره فهمیدم چنین شبی من چه کردم با مادرم!
بابا خب من خبر مرگم خوب نیست چی کار کنم!
ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 169