زنگ بیکاریم بود ،مدیر روانشناس طبقه بالا صدام زد....
- خانوم پورابراهیم
من:بله؟
- میشه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟
من: بله
- عضو سپاهی؟,
من:نه!چطور؟
- آخه حس کردم باید عضو سپاه باشی، خیلی مذهبی هستی؟
من: نه نیستم،مذهبی هم که...چی بگم داستان داره، نگفتم بهتون فکر کنم
- نه ،میشه بگید؟
کمی توضیح دادم گفتم درمورد مذهبی بودنم همینقدر بگم که سالها قبل اعتقادی به حجاب نداشتم،راحت تر بودم، اهل آرایش و انواع مدل های فشن مو و....(افتاد وسط حرفمو گفت:خوشکلم که هستی و دیگه....)خندیدمو ادامه دادم که آره خلاصه این چیزا جز کاراهای واجب زندگیم بود و خب نماز خیلی پررنگ نبود برام، خدا رو جور دیگه ای صدا میزدم، به آدم های مذهبی اعتقادی نداشتم و یه جورایی نمایش می دیدم و میگفتم همینجوریم بهتره.هیچکس نمی تونست چیزی رو برام اجبار کنه،فقط منطق،لجباز تا دلتون بخواد،چندسال طول کشید و جستجو و کمی تحقیق،که بعدش مسیر زندگیم عوض شد،6 ساله که این مدلی ام تو رفتار و ظاهر.
- من آدم معمولی هستم(منم همینو درمورد خودم تایید کردم) ادامه داد:میشه بدونم نتیجت درمورد آدم های مذهبی بعداز تحولت چی شد؟
من:خندیدم و بعد گفتم:فقط میتونم بگم دیگه الان هیچکسو به خدا گره نمیزنم و خدارو تو تمام لحظه های زندگیم میبینم.
- پورابراهیم خیلی خوشم میاد ازت،تفکر جالبی داری،افکارت بچه گانه نیست بااینکه بهت نمیخوره،خیلی فهمیده ای و چقدر برام جالبه که خودت رسیدی بهش، ان شاءاللّه همیشه موفق باشی
تشکر کردم ولی برام جالبه چرا انقدر در مورد اعتقادات دوست داره با من حرف بزنه،بارهااااا منو کشیده کنار و از خدا حرف زده و وقتی حرف زدم فقط سکوت کرده و شنونده بوده....یه جورایی یه چیزایی درمورد من براش سؤال ِِ اینو حس میکنم و برام جالبه
پ.ن:آها اینم گفت که مقابلت خیلی مراقب حرفام هستم:)نمیدونم چرا مقابل من بااحتیاط رفتار میکنن و از چیزایی که بهش اعتقاد دارن حرف نمیزنن!واقعا میترسن ازم؟!ولی آخه ترس چرا!نه بعیده
ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153