یکی از میلیونرهای بالا شهریاینجا محسوب میشه.تو فاصله چند متری فقط نگاش میکردم.مشغول درست کردن آبگرمکن بودکه یهو واشر در رفت و آب کف آشپزخونه رو کاملا خیس کرد و اون هم روبه روی فشار آبایستاده بودو گَه گاهی پلک می زد و من از شدت عصبانیت خندم گرفته بود.اصولاوقتی عصبانی می شم و دلم میخواد یه چیزی به طرف مقابل بگم و نمی تونم به دلیلرعایت اصول اخلاقی اینکارو انجام بدم،خندم میگیره.
بعد از خرابکاری تو این قسمتخونه،اعتراف کرد که کار فنی هستش و ایشون از پسش برنمیاد.
بعدش رفت سراغ شیر ظرف شوییو گفت:عوض کردن سینک ها گرون میشه و خودش شروع کرد به تمیزکاری.و من بازهم خندمگرفت چون بازهم دلم میخواست یه چیزی بگم و نمیتونستم.
دستگیره ی درخونه ای کهچندصد میلیون پولشه رو میخواست با میخ محکم کنه نه به خاطر صرفه جویی فقط بهاین خاطر که حساب بانکیش جابه جا نشه وپول خرج نکنه.
خلاصه اینکه تا جایی که راهداشت میخواست واحد خونه رو خودش تعمیر کنه و حاضر نبود یه متخصص بیاره برایاینکار!جالب اینجاست که فرهنگی ام بودن و مثلا تحصیلکرده.حالم از اون منطقه آروم ودنج بهم خورد و دیگه هیچ چیزی از نظرم زیبا نمی اومد.
یه لحظه فکر کردم چقدرمتنفرم از این آدمها و از آدم هایی که حاضر نیستن پول خرج کنن و فقط میخوان جمعکنن.متنفرم از حساب بانکی های نجومیِ آدم های تازه به دوران رسیده.متنفرم از آدمهای سرمایه داری که ذره ای از انسانیت بو نبردن.متنفرم از این نوع زندگی...
بهش نگاه میکردمو و با خودممیگفتم:اگه بابام اینجوری زندگی میکرد،الان وضع مالیش چطور بود!یه حس خجالتی اومدسراغم!حتی از تصورش هم خجالت کشیدم.از صمیم قلب خوشحال شدم که همیشه زندگی معمولیو راحتی داشتم.
فکرم کماکان درگیر بود وسرمیز شام،بلند گفتم:خدایا اگه قراره اینجوری سرمایه دار باشم،هیچوقت زنده نباشمکه اون روزو ببینم.مامانم نگام میکرد و لبخند میزد.
آقا من رو شخصیت آدما ضعفدارم،بلد نیستم به کسی به خاطر داراییش،موقعیتش،مدرک تحصیلیش،زیباییش و و و.....احترام بذارم،بلد نیستم.خودتم بکشی من یکی به خاطر ِِ این چیزا،بهت احترااااااااام نمیذارم.
خدایااااا شکرت به خاطراینکه ثروت آرزو و دلیل شادی من نیست.
ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 142