من ،از زبان بچه ها!

خرید بک لینک

نمیدونم واقعا نمیدونم چرا اینجوری تو ذهنشون جا گرفتم!حتی یه بار یواشکی بعداز کلی اصرار ازیکیشون که بزرگتره پرسیدم که چه خصلت بدی دارم بهم بگو،واقعا چندتایی رو گفت که حس میکردم باید اصلاحش کنم.مثلا اینو یادم موند اینکه چیزایی که انتخاب خودته رو خیلی دوست داری (میدونم که خیلی به انتخاب خودم اهمیت میدم خیلی و این یه وقتایی شاید آزاردهنده باشه).شاید یه بار ازشون بخوام نقدم کنن حتما چیزای جالبی میشنوم:)

خلاصه،این یه نامه ست که یکتا(خواهرزادم) برام نوشته،وقتی از زیردراتاقم فرستاد تو،بیدار بودم،خیلی خندم گرفته بود.بچه ها تو خونه میدونن،کهمیزان علاقه من بهشون بستگی داره به میزان ادبشون.من هیچوقت هیییچوقت اونارو باخریدن چیزی به داشتن خصلت های خوب اخلاقی تشویق نکردم.نمیگم بده ها،ولی نمیخوامجای پدرومادرشون اینکارو انجام بدم.من روش خودمو دارم.



امیرمحمدم که تو ابراز اصلا واهمه نداره اینجوری تعریفم کرد.

پیاده شدیم ازماشین،هوا سرد بود و دستامو گره کرده بودم دورخودم،وایسادم کنار درخت که یه خانوم همسن خودم نزدیک شد و سوالی پرسید وقتی رد شددیدم امیرمحمد بهم نگاه میکنه،یهو گفت:الهی قربون غیرتت برم.لبخند زدم و پرسیدم:منظورتچیه!؟
گفت:خوشم میاد افتخار میکنم عمه،مغروری.
خندم گرفته بود و پرسیدم چرا فکر میکنی مغرورم!؟
گفت:هستی دیگه اون دخترو مثال زد برامو گفت:مثل اوننبودی.این چندمین باره که ازش میشنوم،نمیدونم دقیقا چیه منظورش ولی وقتایی اینجمله رو گفته که من اصلا حواسم به کسی نبوده و غرقِ خودم بودم.
اینم هدیه ای که از امام زاده ابراهیم(ع) برام خریده(دستبند)،خیلیبرام ارزش داشت ،ازاینکه فکر کرد چنین چیزی منو خوشحال میکنه خوشحال بودم.


تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 8:25

صفحه بندی