حس خوبیِ مورد اعتماد بودن

خرید بک لینک

کلاس که تموم شد سه نفر بیشتر نبودیم که پرسید:

کیا مسیرشون...؟

گفتم من از اون مسیر رد میشم،گفت:پس باهم میریم.

تا یه جایی سه تایی پیاده می رفتیم،نفر سوم که گفت من سریع تر میرم استادمون مخالفت نکرد!من موندمو خودش.سوار ماشین شدیمو کم کم صحبت کرد و خیلی صمیمی شاید ازخصوصی ترین قسمت زندگیش برام گفت.اعتمادش به من خیلی متعجبم کرده بود!با هم حرف زدیم خیلی زیاد و از یه جایی به بعد ازهم جدا شدیم.

خوشحالم که بهم اعتماد کرد بااینکه هنوزم نفهمیدم چرا!خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم،دل بزرگی داره و...

چه کسی میداند این دل بزرگ چه دنیایی را گذرانده تا بزرگ شده!

چی میشه که آدما مورد اعتماد میشن بی هیچ آشنایی قبلی!من برام پیش نیومده!

پ.ن:کلی تو همین پست میگم که کنجکاوی برطرف بشه:)استادم خانم هستن:)فکر کن من بشینم کنار استاد آقا و هم مسیر بشم!بله باافتخار اُملم باتفکری بسیار قدیمی و چنین کاری نخواهم کرد.

تـا اطــلاع ثـانـوی ......

ما را در سایت تـا اطــلاع ثـانـوی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 148 تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:20

صفحه بندی